السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

دانشمند بد سليقه‏
 سالهاى اوّل طلبگى‏ام به خانه عالمى رفتم، پرسيد: چه مى‏خوانى؟ گفتم: ادبيات عرب. گفت: بگو ببينم «اُشترتُنّ» چه صيغه‏اى است؟ يك كلمه قلمبه سلمبه از من پرسيد كه نفهميدم چيست، بعد پرسيد: اگر خواهرزن كسى پسر دائى خواهرش را شير بدهد آيا به او محرم مى‏شود يا نه؟!  پيش خود گفتم: آدم بايد فرهنگ داشته

باشد. اين استاد علم دارد، امّا فرهنگ نه.

دانلود خاطره ها

مابقی در ادامه مطلب….

شرايط ازدواج
مى‏خواستم ازدواج كنم، ولى پدرم مى‏گفت: هر موقع در تحصيل به مدارج بالاترى رسيدى و مقدمات و سطح حوزه را گذراندى و به درس خارج فقه و اصول رفتى، ازدواج كن. ديدم به هيچ صورت قانع نمى‏شود، اثاثيه را از قم برداشتم و به كاشان نزد پدرم آمدم. او گفت: چرا آمدى؟  گفتم: درس نمى‏خوانم! شما حاضر نمى‏شوى من ازدواج كنم.  خلاصه هر چه به خيال خويش مرا نصيحت كرد اثر نگذاشت. حتّى به بعضى آقايان سفارش كرد كه مرا براى درس خواندن نصيحت كنند، من هم بعضى را واسطه كردم كه او را براى موافقت با ازدواج من نصيحت كنند!  تا اينكه يك روز به پدرم گفتم: يا بگو كه من مثل حضرت يوسف هستم و دچار گناه نمى‏شوم، يا بگو گناه كنم يا بگو ازدواج كنم. به هر حال سرانجام موفّق شدم و نظر موافق پدرم را كسب كردم.
جشن دامادى بى‏تجمّل‏
 براى جشن دامادى‏ام اطرافيان گفتند: براى تزئين مجلس عروسى، از تجّار فرش مقدارى فرش درخواست كنيم تا آنها را در مجلس جشن كه آن زمان رسم بود، آويزان كنيم.  اوّل تصميم گرفتم اين كار را انجام دهم، امّا بعد به خود گفتم: چرا براى چند ساعت جشن، سَرم را پيش اين و آن خَم كنم، مگر جشن بدون آويز كردن قالى نمى‏شود؟ خلاصه اين كار را نكردم و هيچ اتفاقى هم نيفتاد.
زندگىِ كامل
 روزهاى اوّل ازدواجم بود، با همسرم آمدم قم و خانه‏اى اجاره كرديم. يك اطاق 12 مترى داشتيم، ولى يك فرش 6 مترى. پدرم آمد به منزل ما احوال پرسى، گفتم: اگر ما يك فرش 12 مترى مى‏داشتيم و تمام اطاق فرش مى‏شد، زندگى ما كامل بود.پدرم خنديد! گفتم: چرا مى‏خنديد؟ گفت: من 80 سال است مى‏دوم زندگى‏ام كامل نشده، خوشا به حال تو كه با يك فرش زندگى‏ات كامل مى‏شود!
تشكّر از خانواده
 با اينكه رفت و آمد مهمان به منزل ما زياد بود، ولى خانواده گفت: شما آقاى مطهرى را دعوت كن. علّت را پرسيدم؟ گفت: چون تنها مهمانى كه موقع رفتن، به نزديك آشپزخانه آمده و از من تشكّر مى‏كند، ايشان است، بقيه مهمان‏ها تنها از شما تشكّر مى‏كنند!
توسّل به اهلبيت‏
 خاطره‏اى دارم كه با چند مقدّمه بيان مى‏كنم:
 1- زمانى وضعيّت مردم سامرا خيلى بد و گرفتار ضعف و فقر بودند به صورتى كه ضرب المثل شده بود كه فلانى مثل فقراى سامرا است. آنها حمام نداشته و در رودخانه استحمام مى‏كردند.
 2- آيت اللّه بروجردى‏قدس سره تصميم گرفتند در آن شهر حمامى بزرگ و در كنار آن حسينيه‏اى را براى شيعيان بسازند تا زيارت امام هادى‏عليه السلام نيز از مظلوميّت بيرون بيايد.
 3- به پيروى از آن سياست براى رونق زيارت امام هادى‏عليه السلام، آية اللَّه العظمى خوانسارى – كه در تهران بودند به عدّه‏اى از طلبه‏ها پيغام داده و سفارش كردند كه ماه رمضان آن سال روزها بخوابند و شب‏ها در حرم امام هادى‏عليه السلام احيا بگيرند.
 4- آية اللَّه العظمى شيرازى هم در راستاى اين سياست، عدّه‏اى از نيروهاى حوزه را به سامرا فرستادند. به هر حال توفيقى بود كه يك ماه رمضان من در آن مراسم بودم.
 در آن زمان فقر شديدى به يكى از طلاب فشار آورده وبه امام هادى‏عليه السلام پناه آورده بود و كنار صحن آن حضرت ايستاده و عرض مى‏كرد: من مهمان شما هستم و محتاج و…
 مى‏گفت: كمى ايستادم يك وقت آية اللَّه العظمى شيرازى از حرم بيرون آمد و برخلاف رويه هميشگى كه عبا به سر كشيده به طرف درب صحن مى‏رفتند، به طرف من آمده و مقدارى پول به من داده و فرمودند: اين كار به سفارش امام هادى‏عليه السلام است. شما دفعه اوّلتان است كه گرفتار شده‏ايد و به اين درب پناه آورده‏ايد، ولى من بارها اينجا به پناه آمده و نتيجه گرفته‏ام.
 اين داستان در ذهنم بود تا اينكه ازدواج كرده و با همسرم به مشهد مقدس رفتيم، چند روزى گذشت، پولم تمام شد، حتّى پول خريد دو عدد نان را نداشتم. خواستم سجّاده نمازم را بفروشم، خانم مانع شد. خواستم تسبيحم را بفروشم، قيمتى نداشت. به حرم امام رضاعليه السلام رفتم تا با زيارتنامه خواندن پولى بگيرم، امّا كسى به من مراجعه نكرد. مأيوس شدم، يك وقت به ياد داستان سامرا افتادم، آمدم كنار صحن امام رضاعليه السلام عرض كردم:
 يا امام رضا! من مهمان شما هستم و محتاج، به شما پناه آورده‏ام، شما اهل كرامت و بخشش هستيد؛ «عادتكم الاحسان و سجيّتكم الكرم» و توسلى پيدا كردم.
 بعد از چند دقيقه يكى از سادات كه از دوستان بود از راه رسيد و گفت: آقاى قرائتى! شما كجا هستيد، من نيم ساعت است كه دنبال شما مى‏گردم؟ گفتم: براى چى؟ گفت: روز آخر سفرم است و مقدارى پول زياد آورده‏ام، گفتم بيايم به شما قرض بدهم كه ممكن است احتياج پيدا كنيد.
 گفتم: فلانى! همه اينها حرف است، امام رضاعليه السلام شما را براى من فرستاده است.
جشن عمّامه‏ گذارى
 رسم است كه طلاب علوم دينى و حوزه علميه، براى عمّامه گذارى جشن مى‏گيرند. مقدارى سهم امام داشتم و موقع عمّامه گذاريم بود، رفتم خدمت آية اللَّه العظمى گلپايگانى‏قدس سره عرض كردم اجازه مى‏دهيد از اين سهم امام براى جشن عمّامه گذارى استفاده كنم؟ ايشان فرمودند: ما كه براى عمّامه گذارى جشن نگرفتيم، مُلاّ نشديم؟!
توكّل بر خدا
مى‏خواستم در قم براى طلبه‏ها كلاسى به سبك جديد بگذارم، كسى نبود تبليغ كند و خودم هم معتقد بودم كه اين روش كلاسدارى براى آنها مفيد است. لذا اطلاعيه‏اى را روى كاغذ نوشتم و چند كپى از آن گرفته و آمدم درب فيضيه تا به ديوار بچسبانم.  يكى از اساتيد دلش براى من سوخت، با اصرار اطلاعيه را از من گرفت كه بچسباند، طلبه‏ها وقتى آن استاد را ديدند، همه برگه‏ها را از من گرفتند و پخش كردند. پس از آن بحمداللَّه كلاس برگزار گرديد.
تبليغ ناموفّق‏
 اوائل طلبگى‏ ام به روستايى جهت تبليغ اعزام شدم، آنها مقيّد بودند كه مبلّغ بايد خوب و خوش صدا مصيبت بخواند و چون من نمى‏توانستم، عذر مرا خواستند و من نيز آنجا را ترك كردم.

منبع : سایت استاد قرائتی

دانشمند بد سليقه‏
 سالهاى اوّل طلبگى‏ام به خانه عالمى رفتم، پرسيد: چه مى‏خوانى؟ گفتم: ادبيات عرب. گفت: بگو ببينم «اُشترتُنّ» چه صيغه‏اى است؟ يك كلمه قلمبه سلمبه از من پرسيد كه نفهميدم چيست، بعد پرسيد: اگر خواهرزن كسى پسر دائى خواهرش را شير بدهد آيا به او محرم مى‏شود يا نه؟!  پيش خود گفتم: آدم بايد فرهنگ داشته

باشد. اين استاد علم دارد، امّا فرهنگ نه.

دانلود خاطره ها

مابقی در ادامه مطلب….

شرايط ازدواج
مى‏خواستم ازدواج كنم، ولى پدرم مى‏گفت: هر موقع در تحصيل به مدارج بالاترى رسيدى و مقدمات و سطح حوزه را گذراندى و به درس خارج فقه و اصول رفتى، ازدواج كن. ديدم به هيچ صورت قانع نمى‏شود، اثاثيه را از قم برداشتم و به كاشان نزد پدرم آمدم. او گفت: چرا آمدى؟  گفتم: درس نمى‏خوانم! شما حاضر نمى‏شوى من ازدواج كنم.  خلاصه هر چه به خيال خويش مرا نصيحت كرد اثر نگذاشت. حتّى به بعضى آقايان سفارش كرد كه مرا براى درس خواندن نصيحت كنند، من هم بعضى را واسطه كردم كه او را براى موافقت با ازدواج من نصيحت كنند!  تا اينكه يك روز به پدرم گفتم: يا بگو كه من مثل حضرت يوسف هستم و دچار گناه نمى‏شوم، يا بگو گناه كنم يا بگو ازدواج كنم. به هر حال سرانجام موفّق شدم و نظر موافق پدرم را كسب كردم.
جشن دامادى بى‏تجمّل‏
 براى جشن دامادى‏ام اطرافيان گفتند: براى تزئين مجلس عروسى، از تجّار فرش مقدارى فرش درخواست كنيم تا آنها را در مجلس جشن كه آن زمان رسم بود، آويزان كنيم.  اوّل تصميم گرفتم اين كار را انجام دهم، امّا بعد به خود گفتم: چرا براى چند ساعت جشن، سَرم را پيش اين و آن خَم كنم، مگر جشن بدون آويز كردن قالى نمى‏شود؟ خلاصه اين كار را نكردم و هيچ اتفاقى هم نيفتاد.
زندگىِ كامل
 روزهاى اوّل ازدواجم بود، با همسرم آمدم قم و خانه‏اى اجاره كرديم. يك اطاق 12 مترى داشتيم، ولى يك فرش 6 مترى. پدرم آمد به منزل ما احوال پرسى، گفتم: اگر ما يك فرش 12 مترى مى‏داشتيم و تمام اطاق فرش مى‏شد، زندگى ما كامل بود.پدرم خنديد! گفتم: چرا مى‏خنديد؟ گفت: من 80 سال است مى‏دوم زندگى‏ام كامل نشده، خوشا به حال تو كه با يك فرش زندگى‏ات كامل مى‏شود!
تشكّر از خانواده
 با اينكه رفت و آمد مهمان به منزل ما زياد بود، ولى خانواده گفت: شما آقاى مطهرى را دعوت كن. علّت را پرسيدم؟ گفت: چون تنها مهمانى كه موقع رفتن، به نزديك آشپزخانه آمده و از من تشكّر مى‏كند، ايشان است، بقيه مهمان‏ها تنها از شما تشكّر مى‏كنند!
توسّل به اهلبيت‏
 خاطره‏اى دارم كه با چند مقدّمه بيان مى‏كنم:
 1- زمانى وضعيّت مردم سامرا خيلى بد و گرفتار ضعف و فقر بودند به صورتى كه ضرب المثل شده بود كه فلانى مثل فقراى سامرا است. آنها حمام نداشته و در رودخانه استحمام مى‏كردند.
 2- آيت اللّه بروجردى‏قدس سره تصميم گرفتند در آن شهر حمامى بزرگ و در كنار آن حسينيه‏اى را براى شيعيان بسازند تا زيارت امام هادى‏عليه السلام نيز از مظلوميّت بيرون بيايد.
 3- به پيروى از آن سياست براى رونق زيارت امام هادى‏عليه السلام، آية اللَّه العظمى خوانسارى – كه در تهران بودند به عدّه‏اى از طلبه‏ها پيغام داده و سفارش كردند كه ماه رمضان آن سال روزها بخوابند و شب‏ها در حرم امام هادى‏عليه السلام احيا بگيرند.
 4- آية اللَّه العظمى شيرازى هم در راستاى اين سياست، عدّه‏اى از نيروهاى حوزه را به سامرا فرستادند. به هر حال توفيقى بود كه يك ماه رمضان من در آن مراسم بودم.
 در آن زمان فقر شديدى به يكى از طلاب فشار آورده وبه امام هادى‏عليه السلام پناه آورده بود و كنار صحن آن حضرت ايستاده و عرض مى‏كرد: من مهمان شما هستم و محتاج و…
 مى‏گفت: كمى ايستادم يك وقت آية اللَّه العظمى شيرازى از حرم بيرون آمد و برخلاف رويه هميشگى كه عبا به سر كشيده به طرف درب صحن مى‏رفتند، به طرف من آمده و مقدارى پول به من داده و فرمودند: اين كار به سفارش امام هادى‏عليه السلام است. شما دفعه اوّلتان است كه گرفتار شده‏ايد و به اين درب پناه آورده‏ايد، ولى من بارها اينجا به پناه آمده و نتيجه گرفته‏ام.
 اين داستان در ذهنم بود تا اينكه ازدواج كرده و با همسرم به مشهد مقدس رفتيم، چند روزى گذشت، پولم تمام شد، حتّى پول خريد دو عدد نان را نداشتم. خواستم سجّاده نمازم را بفروشم، خانم مانع شد. خواستم تسبيحم را بفروشم، قيمتى نداشت. به حرم امام رضاعليه السلام رفتم تا با زيارتنامه خواندن پولى بگيرم، امّا كسى به من مراجعه نكرد. مأيوس شدم، يك وقت به ياد داستان سامرا افتادم، آمدم كنار صحن امام رضاعليه السلام عرض كردم:
 يا امام رضا! من مهمان شما هستم و محتاج، به شما پناه آورده‏ام، شما اهل كرامت و بخشش هستيد؛ «عادتكم الاحسان و سجيّتكم الكرم» و توسلى پيدا كردم.
 بعد از چند دقيقه يكى از سادات كه از دوستان بود از راه رسيد و گفت: آقاى قرائتى! شما كجا هستيد، من نيم ساعت است كه دنبال شما مى‏گردم؟ گفتم: براى چى؟ گفت: روز آخر سفرم است و مقدارى پول زياد آورده‏ام، گفتم بيايم به شما قرض بدهم كه ممكن است احتياج پيدا كنيد.
 گفتم: فلانى! همه اينها حرف است، امام رضاعليه السلام شما را براى من فرستاده است.
جشن عمّامه‏ گذارى
 رسم است كه طلاب علوم دينى و حوزه علميه، براى عمّامه گذارى جشن مى‏گيرند. مقدارى سهم امام داشتم و موقع عمّامه گذاريم بود، رفتم خدمت آية اللَّه العظمى گلپايگانى‏قدس سره عرض كردم اجازه مى‏دهيد از اين سهم امام براى جشن عمّامه گذارى استفاده كنم؟ ايشان فرمودند: ما كه براى عمّامه گذارى جشن نگرفتيم، مُلاّ نشديم؟!
توكّل بر خدا
مى‏خواستم در قم براى طلبه‏ها كلاسى به سبك جديد بگذارم، كسى نبود تبليغ كند و خودم هم معتقد بودم كه اين روش كلاسدارى براى آنها مفيد است. لذا اطلاعيه‏اى را روى كاغذ نوشتم و چند كپى از آن گرفته و آمدم درب فيضيه تا به ديوار بچسبانم.  يكى از اساتيد دلش براى من سوخت، با اصرار اطلاعيه را از من گرفت كه بچسباند، طلبه‏ها وقتى آن استاد را ديدند، همه برگه‏ها را از من گرفتند و پخش كردند. پس از آن بحمداللَّه كلاس برگزار گرديد.
تبليغ ناموفّق‏
 اوائل طلبگى‏ ام به روستايى جهت تبليغ اعزام شدم، آنها مقيّد بودند كه مبلّغ بايد خوب و خوش صدا مصيبت بخواند و چون من نمى‏توانستم، عذر مرا خواستند و من نيز آنجا را ترك كردم.

منبع : سایت استاد قرائتی