خاطره ای خواندنی از شهید محمدجواد آل اسحاق

al-s-hagh2

صحبت از روحی بزرگ است که با وجود سن کم ، سالها مرا به تفکر و تحیر وا داشته است ، شهید دانشجوی طلبه ، محمد جواد آل اسحاق فرزند حجت السلام حاج شیخ علی آل اسحاق خویینی «حفظه الله» ، این را هم بگویم که توفیق چشیدن محضر آن شهید وقت زیادی نبود و دوست مستعجل بود.

اینجانب در محلۀ آسایشگاه از خیابان آذر (طالقانی) بزرگ شدم  خانۀ پدری شهید ، همان حوالی (زاویه) بوده وهست.

کلاس اول (شایدم دوم) ابتدایی بودم که همشیرۀ بزرگترم به من خبر داد: شب در مسجد کتابخانه جلسه دارد تا عضو  پذیری کند ، کتابخانه ای که اکنون نام پایگاه فرهنگی شهید آل اسحاق را دارد.

آن شب شهید آل اسحاق بود که با چهره ای گشاده ، با صبر و سعۀ صدر از تک تک افراد می پرسید:چطور از برنامۀ کتابخانه آگاه شدید؟واین گونه به افراد گرچه کوچک بوند شخصیت می داد.

آن کتابخانه (وپایگاه) خیر و خدمات زیادی داشت ، آقای فرهانی ، از مسئولین پایگاه می گفت:بچه ها خواب دیده بودند قبر شهدای کتابخانه در خود کتابخانه است ، تعبیر کرده بودند که شهدا به کتابخانه عنایت و نظر دارند و نگران مسائل کتابخانه و بچه هایند.خود من هم خواب این شهید را دیدم که یادم نمی رود صبح جمعه ای که کتابخانه در زمینهای خاکی بعد فلکه آسایشگاه (محلاتی امروز) برنامه گذاشته بود ، شهید با ملاطفت برای بچه ها داستان گفت:آن هم داستان مبصر یا معلمی که بچه های کلاس خیلی اورا اذیت می کردند! باور کنید نزدیک بود گریه ام بگیرد ، از بس شهید زیبا می گفت ، هیچ صدایی از ما بچه ها شنیده نمی شد.

در آستانۀ یک سال تحصیلی بود که شهید در کتابخانه به همراه رفقایش لوازم التحریر تعاونی آورد و به فروش رساند. وضع معیشتی سالهای جنگ رادر نظر بگیرید.

آقای فراهانی می گفت:شهید آل اسحاق از نظر درسی ممتاز و شاگرد اول بود ، یک بار که به گلزار شهداء می رفتم برنامه ای برای تحصیل داد که خود به آن عمل می کرد و موفق بود.

ایشان می گفت:آن زمان مسئول کتابخانه بودم ، شهید در مناسبتها از ما کار می خواست.آری چنین افرادی را مصداق «کونوا لنا زینا» می توان نامید ، در آن سالها حتماً با برنامه ریزی و استفاده از وقت بود که کارهای مسجد و کتابخانه را می گذراند و برآن وقت می گذاشت ، به طوری که آقای فرهانی می گفت:از بهترین زمانهای عمر بود.شبها و ساعتها در مسجد بودیم و کسی اگر مشکلی داشت در میان می گذاشت و در دل می کرد.

شهید آل اسحاق تحصیلات جدید و دانشگاهی داشت،در حوزه هم مشغول بود ، به جبهه هم که رفته بود . به علاوه مادر شهید،به مادرم گفته بود:بعد از شهادت او فهمیدیم که چقدر در دانشگاه تبریز جلسه می گذاشته تا با جوانهای دانشجو صحبت کند،آنها هم حرفهایشان را مطرح کنند و بدین وسیله چقدر از جوانها را هدایت کرده است.

پدر شهید درآخر کتاب «مسیحیت» از او به نام یکی از مشوقان و همکارانش در تکمیل این کتاب نام می برد، البته از آن پدر انتظار چنین پسری هم می رفت.

خوب است بدانید وقتی مسئول گروه سرود کتابخانه ، شهید عباس عاشق حسینی (عاشوری) به شهادت نائل شد ، شهید آل اسحاق برای او شعری می سراید و به بچه های گروه سرود تمرین می دهد.البته چند ماه دیگر خود نیز شهید می شود.

خلاصه آنچه از شهید نمودار است شخصی است که ظاهر و باطنش خبر از فردا می داد: بدنی تقریباً لاغر که شاید از خوف خدا چنین بود.پیراهن یقه بسته و رو انداخته ، رویی زیبا و بسیار نورانی،خلق دائمی ایشان خوشرویی و صبر و متانت بود.

پدر شهید می گفت:درمسافرتها و بین راه گرچه شهید نماز یومه اش را فرادا خوانده بود ، اگر میان راه نگه می داشتم و نماز (در مسجد) می خواندم ، به من اقتدا می کرد.

پدر شهید سالها در نجف و عراق خدمت حضرت امام (ره) و وکیل ایشان بوده است ایشان می گفت در یک جا گفتم : جواد که کوچک بود ، حضرت امام در نجف به سر او هم دست می کشید و این کارهای خوب او نتیجۀ آن عنایت امام است.بعد شهید در خلوت با کمی ناراحتی؟!به من گفت:این چه حرفی بود؟در آنجا بودم ، اتفاقی بوده است و حضرت امام عنایت فرموده است.این که کاری نبوده که من بکنم و افتخار من باشد.

آنقدر آنها مخلص بودند.

یکی از عموهای شهید ، حجت السلام شیخ محمد آل اسحاق ، پدر شهید مهندس ابوالحسن آل اسحاق هستند ، که جناب مهندس شوهر خواهر شهید جواد آل اسحاق و معاون استانداری آذربایجان بودند و امیرحسین فرزند او چندی پیش موفق  به دیدار با مقام معظم رهبری و دریافت انگشتر آن بزرگوار شدند.

پدر بزرگ پدری شهید از فضلاء و صاحب حاشیه یا شرحی بر کفایه اند.پدر بزرگ مادریشان جناب آقای سلطانی هم همین طور.

پدر شهید می گفت:یک سال اختلاف بود در عاشورا ، به خاطر اختلاف در اول ماه، آقای سلطانی به من گفت: شما خیالتان راحت باشد که امروز عاشورا نیست وگرنه کبوترهای من آب و دانه نمی خوردند.

ان شاءالله پدر شهید از نقل این ماجرا راضی باشند:می گفتند جواد یکی ، دو روز از جبهه برگشته بود ، آقای فراهانی تلفن زدند که عملیات داریم به قرارگاه بیا ، وقتی می خواست برود او را بوسیدم و به مادرش گفتم:این رفتن او غیر از دفعه های قبل است ، دیگر او را نخواهی دید ، اگر می خواهی او را ببینی ، ببین.

وقتی از خانه به کوچه رفت ، به دنبال او رفتم تا نگاهی دیگر به او بیندازم ، در این فاصلۀ کوتاه چند متر طاقت نیاورده و یکی دوبار به زمین خوردم و در همین اعزام به شهادت رسید.

نقل از: حجت الاسلام روح الله صدیقیان

برچسب ها

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید:

2 دیدگاه در “خاطره ای خواندنی از شهید محمدجواد آل اسحاق”

  1. علیرضا می‌گه:

    ای کاش میشد در باره این شهید و دیگر شهدای محله اباذر بیشتر دانست
    این یکی که خیلی عالی بود باید در مسجد و پایگاه بود تا این ها را درک کرد

  2. دوست می‌گه:

    یادش به خیر هروقت یاد آق جواد می افتم یاد اون چهره نورانی ومعصوم وجثه کوچک وعظمت روحشون که درکش براما میسرنبود یادم نمیره قصه بباطاهرعریان که همیشه توذهنمه بچه های کتابخونه اباذر و…..ویه آق جواد

پاسخ دادن به علیرضا لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

نظر شما

نظر شما درباره قالب جدید

View Results

Loading ... Loading ...